تبليغاتX
رویاهای صورتی

رویاهای صورتی

دست نوشته های صورتی من

سهراب سپهری

زندگی رسم خوشایندی است...

زندگی بال و پری دارد باوسعت مرگ...

پرشی دارد به اندازه ی عشق...

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود

*********

زندگی مجذور آیینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ی ساده ی یکسان نفس ماست

                  سراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 12:57  توسط پریسا حیدری  | 

سری خاطرات مدرسه

زنگ حرفه و فن است . همه ی بچه های کلاس مثل مجسمه نشسته اند و معلم داره طرز ساختن

مدارهای الکتریکی رو یاد میده

همه مون با دقت داریم به حرف های او گوش می دیم.

بعد از چند دقیقه با صدایی بلند می گه: درس تموم شد اما هیچ کس خوشحال نیست چون نصیحت های بعد از درس هنوز باقی مونده.

خانم شروع می کنه به گفتن جملاتی که اصولا با شنیدن اونها باید به فکر فرو بریم و از اینکه درس رو قبل از تدریس نمی خونیم نادم باشیم اما هیچ کس چنین احساسی نداره .

خانم مثل همیشه از دستمون عصبانیه و مدام از سابقه ی تدریس و کار در مدارس دخترونه پسرونه نمونه دولتی تیزهوشان و ...صحبت می کنه و می گه که با اینهمه سابقه ی تدریس بازم نمی تونه از پس ما بر بیاد.

خلاصه بخش تدریس و نصایح که تموم میشه بخش ساخت مدار شروع میشه که از همه چیز توی دنیا سخت تره .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:58  توسط پریسا حیدری  | 

لحظه ی آخر

مرگ من روزی فرا خواهد رسید /

در بهاری روشن از امواج نور /

در زمستانی غبار آلود و دور /

یا خزانی خالی از فریاد و شور /

                ***

مرگ من روزی فرا خواهد رسید /

روزی از این تلخ و شیرین روزها /

روز پوچی همچو روزان دگر /

سایه ای ز امروز از دیروزها /

             ***

چشم هایم همچو دالانهای تار /

گونه هایم همچو مرمرهای سرد /

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود /

من تهی خواهم شد از فریاد و درد /

             ***

می خزند آرام روی دفترم /

دست هایم فارغ از افسون شعر /

یاد می آرم که در دستان من /

روزگاری شعله می زد خون شعر /

          ***

خاک می خواند مرا هر دم به خویش /

میرسند از ره که در خاکم نهند /

آه شاید عاشقانم نیمه شب /

گل به روی گور نمناکم نهند /

          ***

بعد من ناگه به یک سو می روند /

پرده های تیره ی دنیای من /

چشم های ناشناسی می خزند /

روی کاغذها و دفترهای من /

         ***

در اتاق کوچکم پا می نهند /

بعد من با یاد من بیگانه ای /

در بر آیینه می مند بجای /

تار مویی نقش دستی شانه ای /

       ***

میرهم از خویش و می مانم زخویش /

هر چه بر جا مانده ویران می شود /

روح من چون بادبان قایقی /

در افقها دور و پنهان می شود /

       ***

می شتابند از پی هم بی شکیب /

روزها و هفته ها و ماه ها /

چشم تو در انتظار نامه ای /

خیره می ماند به چشم راه ها /

          ***

 

بعدها نام مرا باران و باد /

نرم می شویند از رخسار سنگ /

گور من گمراه می ماند به راه /

فارغ از افسانه های نام وننگ / .

         

                                     فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:35  توسط پریسا حیدری  | 

5نفر

اگه پنج نفر توی کشورهای مختلف جمع بشن چی کار می کنن؟

توی عراق:برای حمله به سربازهای آمریکایی نقشه می کشن.

توی هند:میرن سینما.

توی کوبا:از فیدل کاسترو تعریف می کنن.

در کره :همه با هم یه شرکت راه می اندازند و کالاهای ژاپنی کپی می کنند.

در مکزیک دونفرشون دوئل می کنن و یکی ناظر دوئل می شه دونفرهم چُِرت می زنن.

توی کانادا:باهم مسابقه میدن.

توی ایتالیا:درمورد مد عینک و لباسشون باهم حرف میزنن.

توی افغانستان : اگه پول نداشته باشن میرن کار می کنن. اگه پول داشته باشن میخوابن.

توی ژاپن:هیچ وقت 5 نفر دور هم جمع نمیشن . چون حداقل 3 تا شون کار دارن .

توی آلمان و انگلیس : درباره ی سیاست های دولت صحبت می کنن.

در پاکستان هم یه باند قاچاق تشکیل میدن .

توی ایران.....

شما بـــــگین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:19  توسط پریسا حیدری  | 

انگورهای دم بخت

پینه بسته

دستان کشاورزانی که

می کوشند

تا کام غوره ها شیرین شود

اما

می ترشند

انگورها

انگورهای دم بخت

حتی با اینکه هرروز

لپ هایشان سرخ تر می شود

بعضی هایشان هم

کشمش می شوند

اما مثل همیشه

خالی می ماند

دست های پینه بسته

 

 

راستی یه اسم خیلی خوب برای وبم پیشنهاد بدید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 21:12  توسط پریسا حیدری  | 

گدای باهوش

مردی هرروز در بازار گدایی می کرد و مردم هم او را بخاطر حماقتش دست می انداختند. دوسکه به او نشان می دادندکه یکی طلا و دیگری نقره بود و مردگداهمیشه سکه ی نقره را انتخاب می کرد.

این داستان در تمام منطقه پخش شد.هرروز گروهی زن ومرد می آمدندو به او دوسکه نشان می دادند مرد هم سکه ی  نقره را انتخاب می کرد.روزی مردی دید که مردم گدا را مسخره می کنند ناراحت شد. پیش مرد گدا رفت و گفت: هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکّه ی طلا را انتخاب کن تا هم پول بیشتری به دست آوری و هم دیگر مسخره ات نمی کنند. گدا پاسخ داد: حق با شماست.اما اگر سکه ی طلا را انتخاب کنم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق ترم تاالان بااین کلک پول خیلی زیادی بدست آورده ام .

نتیجه ی اخلاقی: اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد هیچ اشکالی ندارد که مردم تو را احمق بدانند.           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 21:16  توسط پریسا حیدری  | 

پیکره مقدّس

روزی روزگاری دختر جوانی بود که تمام ساعت های روز و شب را به عبادت می گذرانید . و اصلا در فکر ازدواج نبود .

اودختر زیبایی بود و خواستگاران زیادی داشت  اما دختر به این چیز ها اهمیّت نمی داد .

پدرش با اصرار از او می خواست که ازدواج کند برای همین زندگی را به او سخت گرفت . دختر هم از خدا خواست که کاری کند که ریش در بیاورد . و هیچ مردی حاضر نشود با او ازدواج کند .

بعد از مدتی دعای دختر قبول شد و خبر ان به گوش شاه که خواستگار دختر بود رسید خشمگین شد و دستور داد که او را به صلیب بکشند .

وقتی دختر را به صلیب کشیدند تمام گناهان او پاک شد . بعد از مدتی پیکره ای از او ساختند و در کلیسا گذاشتند

روزی مرد فقیری در کلیسا با دیدن پیکره ی دختر برای احترام در مقابلش زانو زد .  روح دختر که از تنگدستی مرد آگاه بود یکی از کفش های طلایی اش را برای او انداخت .

مرد کفش را برداشت و با خوشحالی رفت . به زودی خبر گم شدن کفش پیکره در همه جا پیچید .مآمور های شاه خانه ها را گشتند تا کفش را در خانه ی مرد فقیر پیدا کردند. و او را به جرم دزدی به طرف چوبه ی دار بردند . مسیر آنها از جلوی کلیسا بود مرد خواهش کرد که اجازه بدهند برای آخرین بار از پیکره خداحافظی کند.همین که مرد دستی به پیکره کشید دختر لنگه ی دیگر کفش طلایی اش را برای مرد انداخت . وبا این کار بی گناهی مرد را نشان داد.


خدارا چه دیدید شاید مجسمه های برنزی تهران هم چنین سر نوشتی داشتند و خودشان را بغل دزدان محترم انداخته بودند...           

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 12:52  توسط پریسا حیدری  | 

خاطرات مدرسه

این روزا دلم خیلی هوای مدرسه کرده بنابراین یکی از خاطراتی رو که زمان مدرسه نوشته ام تقدیمتون میکنم.
معلم ادبیات من خیلی تو دماغی صحبت میکنه و به همین دلیل نمره ی دیکته های ما خوب از آب در نمیاد چون معلوم نیست که میگه "است یا اند یا ام" یکی از بچه های کلاس برای اینکه به خانم دلداری بده گفت خانم دماغتون کیپ شده ها!!! سرما خوردید؟  خانم هم که فهمیده بود منظورش چیه گفت:آره دیشب هوا خیلی سرد بود همه ی بچه های کلاس هم حرفشو تایید کردند با اینکه همه می دونستند که دیشب گرمترین شب سال بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 15:25  توسط پریسا حیدری  | 

وفاداری

دلم پر از خنده میشود با هر دفعه حرص خوردنت

از کلنجار رفتنت با زمان

لذت میبرم از خشم نگاهت به عقربه های ساعت

که میکوبد در مغزت "تیک تاک" که دیر شد قرار ملاقاتت

ومن سرشار از نشاط میشوم

از اینهمه وفا داریت به خدا

 "سیوانی"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 23:1  توسط پریسا حیدری  | 

بهار

                             

باداز پروانه

یک خبر آورده

عطر یک روز قشنگ

باغ را پر کرده

    **

آفتاب آمده و

بر زمین تابیده

توی نانوی بهار

غنچه ای خوابیده

      **

در دل پیچک ها

این خبر پخش شده

روی بازوی زمین

غنچه ای نقش شده

     **

غنچه ی کوچک من

به جهان می خندد

مثل هر سال زمین

 دل به او می بندد

** 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 16:45  توسط پریسا حیدری  |